86/06/16
دقیقا نمی دونم ساعت چنده؟باید نزدیک های ۵ و ۵ خورده ای صبح باشه.داریم یه خیل ادم می ریم شهرستان خونه عموم .جشن ازدواج داوود پسر عموم.امیدوارم خوش بگذره و میدونم خیلی زود تموم میشه و ارزش اون قد فکر کردن و برنامه ریزی کردن و نداره!راستی فکر میکنم هک شدم و چند روزی هست که اعصابم حسابی بهم ریخته نمی دونم چی کار کنم؟ولی بهتر مثبت فکر کنم و بگم نه این طور نیست؟؟؟امیدوارم
86/06/10
باید پاک کرد همه چیز و از اول و مرتب شروع کرد !با نظم و ترتیب
86/06/07
من خسته ام بیش از انچه توان گفتنش را داشته باشم از همه چیز از همه کس از همه جا از...چه بگویم از کجا برایت بگویم در حالیکه هیچ نیرویی ندارم و امشب تولدت را جشن میگیریم از اینکه تو خواهی امد و ما با وجودت کمی اسمانی خواهیم شد و معنی عدالت و نظم و عشق واقعی را خواهیم چشید خودت بهتر می دانی من ما و همه در همه جا در چه شرایطی هستیم خوب می دانی و امدنت را به عقب می اندازی چرا چون به ظاهر همه بیان می کنند دوستت دارند؟نه!ما هر چه باشیم باز به امدنت نیاز داریم خواهش میکنم زودتر بیا خیلی زود راستی تولدت مبارک!
86/06/06
مشت مي كوبم بر در/پنجه مي سايم بر پنجره ها/من دچار خفقانم خفقان!/من به تنگ امده ام از همه چيز/بگذاريدهواري بزنم/اي/باشما هستم/اين درها را باز كنيد/من به دنبال فضايي مي گردم/لب بامي/سر كوهي/دل صحرايي/كه در انجا نفسي تازه كنم/اه/مي خواهم فرياد بلندي بكشم/كه صدايم به شما هم برسد/من هوارم را سر خواهم داد/چاره درد مرا بايد اين داد كند/از شما خفته چند/چه كسي مي ايد با من فرياد كند
